شاهیــــــــن، شاهزاده خونه ما
X
تاريخ : پنجشنبه 20 خرداد 1395 | 11:50 | نویسنده : مامان شیما

 

آدرس اینستای شاهین : shahin_my_son





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 دی 1395 | 23:12 | نویسنده : مامان شیما

95/10/16

از چند روز قبل به شاهین گفته بودم 5شنبه  قراره بابایی رو سوپرایز کنیم بریم واسش بادکنک و شمع و کیک بخریم ، شاهینم چنان ذوقی میکرد و هیجان سرتاپاشو فرا میگرفت که خیلی دیدنی میشد... هرنیم ساعت یواشکی ازم میپرسید پس کی بریم بابایی رو سوپرایز کنیم؟ خندونک خلاصه اینقدر جلوی بابایی  پچ پچ کرد که همسرجان متوجه شدن اما چیزی نگفتن که مثلا متوجه نشدم  شیطان خلاصــــــــه روز تولد رفتیم کیک خریدیم و برگشتیم خونه، شاهینم بدو بدو رفت سرگوشی شماره بانک بابایی رو گرفت :

شاهین : الو بابایی سلام

اگه گفتی واست سوپرایز داریم؟؟؟ زیبا 

حدس بزن چی؟؟؟  

بابایی: نمیدونم چی؟

شاهین : نه بگو چی مثلا...

بابایی: هووووم ماشین اسباب بازی ؟

شاهین : نه

بابایی: موتور ، اسباب بازی ، خوراکی ... ؟؟؟

شاهین : نه مثلا بگو کیک

بابایی: کیک

ارهههههههه افرین بابایی درست گفتی خندونک

و اینگونه شد که عملیات مخفی سازی ما به فنا رفت خسته

همسر عزیزم تولدت مبارک محبت انشاله روزهای خوب و خوشی پیش رومون باشه بوس دوست داریم با ارزوی بهترینها ....             شیما و شاهین محبت





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 دی 1395 | 23:07 | نویسنده : مامان شیما

95/10/12 : عزیز دلم دیگه چیزی به تولد 4 سالگیت نمونده ... خوشحالم این روزها رو با خوبی و خوشی داری سپری میکنی محبت وجودت مایه ارامش ماست پسرم بوس

جنگل النگ دره پاییز 95

مگامال ( زمین ماسه ای ، شن بازی)

یلدای 95 خونه مانیپ

البته یلدای امسال با دو روز تاخیر بخاطر عروسی مهلا جون که مصادف با این شب بود برگزار شد جشن شاهینم از چند روز قبل ذوق یلدا رو داشت و مدام تکرار میکرد پس کی شب یلدا میشه؟؟؟ همین ذوق و هیجان شاهین باعث شد کل خونواده رو دور خودش جمع کنه و شب یلدایی خوبی رو درکنار خونواده داشته باشیم ... مانی و بابا جونم بخاطر شازده بساط کیک و شمع و بادکنک رو فراهم کردن تا به پسری بیشتر خوش بگذره بوسخندونک

فعالیت های این ماه و ماه قبل پسرم تو مهد

اثر هنری پسرم با مداد شمعی ،که خودش میگه خورشید کشیدم آرامبوس





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 | 16:52 | نویسنده : مامان شیما

12 آذر: شاهینم سه سال و 10 ماهشه... مهدشو با اشتیاق میره ، روابطش با بچه های همسن خودش بهترازقبل شده ، خیلی از مسائلو بنسبت سنش بیشتر میفهمه ، غذا خوردنش خیلی بهت ازقبل شده ، خودش دسشویی میره اما واسه شستن منو صدا میزنه ، علاقه زیادش به برق و لامپ و مهتابی پابرجاست ، و و و همچنان غرغرویکدنده و لجباز...

برف پاییزی در اذرماه

دربند (پاییز95):

تولد خاله جون وشاهین همیشه در صحنه خندونک

هنرنمایی خاله جون عینک

تولد یسنا جون

روزهای سرد پاییزیتون همانند اتش پرحرارت و داغ ...





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 24 آبان 1395 | 14:10 | نویسنده : مامان شیما

(مهر95) این پست رو با کلی تاخیر بخاطرمشغله زیاد بابت تعمیرات خونه و بعدشم مهمونداری آپ میکنم... اما با کلی عکسهای خوشگل از شاهین اومدم محبت

جنگل زرین گل و طبیعت خوشگلش

پیام بازرگانی وسط لوکیشن عکاسی خنده

در پشت پرده همه این عکسها یه سری شیطنت هایی هست که معمولا دیده نمیشه... و باید صبرو حوصله زیادی بابت عکسبرداری از کودک داشته باشیم ، که از همه مهمتر علاقه زیاد به این کاره ...چون اولا  کودک زود خسته میشه و در ثانی ممکنه رو مود عکاسی نباشه و شروع کنه به بهوونه گیری و گریه کردن ... خسته


و کسی که همیشه تو تموم عکسبرداریها همراهمه ، حواس شاهینو پرت میکنه و باهاش بازی میکنه تا بتونم عکسهای خوبی بگیرم  داداشمه... مرســــــــــــی بوس

شاهین و دایی شایان

پ

جنگل النگ دره و یه هوای توپ پاییزی

یه میتینگ عالی با دوستهای خوب اینستاگرامی محبتمحبت

شاهین و آرسام و کوروش

و یه قرار دیگه با کارن جون و مامان گلش که روز خیلی خوبی بود واسمون محبت

جشن هالووین 2015 با دوتا دیگه از دوستهای خوبم سولماز جونو و شهلا جون و وروجک های نازشون بغل

شاهین هانا کوشا ارشا امیرارسلان

غرغرای شاهین و گریه هاش بخاطر اومدن تو محیط جدید و وجود بچه های همسن خودش شاکی

محرم امسال و عاشورا تاسوعا (20 و 21 مهر 95)

روز عاشورا مزار بی بی یان

شب عاشورا و شام غریبان

اشنایی بچه ها با محرم تو مهد  ( عکسها رو از کانال تلگرام مهدشون گرفتم)

شعرهایی که در طول یک ماه باهاشون کار کردن و مثل بلبل میخونه بغل

رنگ امیزی پسرم و علاقه زیاد ب رنگ زرد بوس

خدا رو شکر علاقش به مهد زیاد شده و هرروز مشتاقتر از روز قبل میره مهد... ساعت 7 صبح بیدارم میکنه پاشو مهرم دیر میشه زودتر بریم خندونک

مربیش میگه فعالیت و مشارکت و حرف زدنش تو مهد خوبه فقط تحرک زیاد رو دوس نداره و تو کلاس ژیمناستیک مشارکت نمیکنه میگه دوست ندارم متفکر ایشاله ب مرور این قضیه هم درست بشه چشمک

اینم از اثرات مهد و علاقه به کثیف کاری خنده

از اون مامانای  حساس نیستیم خندونکعینک اجازه میدیم فعلا اقا شاهین بچگیشونو بکنن جشن

مهمون خونه یسنا جون بودیم و فنچ ها دارن کارتون میبینن محبت

حل معادلات ریاضی فاطمه جون خندونک

تولد مهراد جون 95.8.7

آماده رفتن ب تولد

ایشـــــــون هوس دل جیگر کردن محبت

اماده برای کباب خوردن

هووووووم... به به ... نوش جونت پسر خوشگلم محبت

عکس جا مونده از عروسی ماه قبل با پسرعموهاش و پسرعمش

تا پست بعد بای بای





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 10:19 | نویسنده : مامان شیما

شاهین جون تا این لحظه 3 سال و 7ماه سن دارد...

این پست رو میخوام از حرف ها و شیرین زبونیهاش بنویسم محبت مکالمه های روزانه بین من و شاهین که واقعا بعضی حرفاشو نمیدونم از کجاش میاره خنده

* بهش میگم اگه  تو این زبونو نداشتی چیکار میکردی؟؟ هیچی ، نمیتونستم غذا بخورم ...زبان

* کباب جیگرو چربی خیلی دوس داره ، به من میگه: تــــو عشق منــــی ، تــــو چربی منــــی ، تـــو گوشت جیــــگر منـــــی... یعنی ابراز احساساتاش نابودم میکنه خندونک

* بغلم میکنه میگه: بیــــا یـــــکم عشقـــــولانه بشیم ... محبت

* سرم تو گوشیمه  تو تلگرام دارم چت میکنم میگه: ای حـــــال میکنـــــی با گوشیت هـــــاااااا... زبان

* تو گالری موبایلم عکسهای خاله جون رو نیگاه میکردم برگشته میگه: این خاله جونم خودشــــو کشتـــــه دیگــــه ... بعدشم با یه حالتی میگه : بهش نگیـــــــا خندونک

* از حرفهایی که بهش میزنم بر علیه خودم استفاده میکنه: اذیت هات دوباره شروع شد... باز شروع کردی به بهونه گیریا ... غرغرات دوباره شروع شد...راضی

* به خروپف میگه : خروتف خنده

* کتاب داستان رو از تو کمد دراورده بدو بدو میاد سمتم میگه: کتابمو با خوشحالــــی اوردم تا واسم بخــــونی  عینک

* یه روزیکی ازکتاباش که عکس حرم و ضریح داشت رو اورد تا بخونم منم حوصله روخونی نداشتم الکی خودم داستان ساختم که شاهین با مامان و باباش رفتن مشهد زیارت کردن و باقی داستان.... چند روزبعد دوباره همون کتابو اورد گفت: مامانی واقعــــا بخون، من میــــدونم اون روز داشتی واسم الکی میخونــــدی تعجب خنده

* گرگان زلزله اومده  زنگ زده به مانــــی میگه: وقتی زلزله میاد باید برین زیر اُپن قایم بشین ...خنده

* رفتیم بیرون  میخواستم ازش عکس بگیرم میگه نمیخوام عکس بگیرم به بابایی  اشاره کردم ببرش اونورتر میخوام از طبیعت و پل و گلها عکس بگیرم ، همونطوری که داره میره عقب میگه: من که میدونم میخوایین ازم عکس بگیرین خندونک

* اذیت میکنه دعواش میکنم ، صداشو میبره  بالا با یه حالت مردونه میگه: خــــب دیگــــه ، ای بــــابـــــا همش دعوا میکنه بغل عاشقتــــــم مــــــرد کوچــــــولوی مــــــن بوس

یه کوچولوی اینستایی هم اومده بود باغ که مامانش ازش عکس بگیره آرام

پ

این دوتــــا عکســـو خیلِــــــی دوسشون دارم محبتبوسمحبت

* یه عالمـــــه بازی دانلود کرده تو تبلت در حدی که تلبت بیچاره میخواد منفجر بشه... ب منم میگه: میخوای واست ماشین بازی دانلود کنم خسته

* به رنگ زرد خیلــــی خیلـــــی علاقه داره. درحدی که تموم اسباب بازیها، ماشینها، دوچرخه، بادکنکاش همه رنگ زرده ...

* به نقاشی زیاد علاقه نشون نمیده ، با اینکه رنگ انگشتی ، مداد شمعی و مدادرنگی واسش خریدم اما ترجیح میده من رنگ کنم اون تماشا کنه دلخور

* خوراک لوبیا خیلی دوس داره ... تا میپرسم غذا چی درست کنم؟ بلافاصله میگه: خــوراک لوبیـــا بغل

* اکثر اهنگا رو بلده با خواننده بخونه مخصوصا اهنگای دهه شصتی راضی اهنگ ابی( شب به اون چشمات خواب نرسه ) رو بینهایت دوس داره و تا اخرش میخونه... همین که سوار ماشین مشیم  میگه: اهنگ ای بی (ابی)  بزارید ...همه رو مجبور میکنه همخونی کنیم اونم با صدای بلند عینک ( فیلمش هم بعنوان سند بایگانی کردیم) زبان

* هر روز با بابایی ، بدوبدو، گرگم به هوا، قایم موشک ، والیبال ، دوچرخه سواری و ابودو بازی (بازی ابداعی خودش ) بازی میکنن و کلی حال میکنه و از ته دل میخنده بغل

این روزا درگیری منو شاهین سر کولر و پنکه ست... هوای پاییز یه مقدار رو به سردیه ، شاهینم فوق العاده گرمایـــــی بدبو و اینطور میشه که ب فاصله هر 2 دقیقه یکبار هی من کولرو  خاموش میکنم هی شاهین روشن... خاموش روشن  خاموش روشن خسته

اخریــــــن عـــــــکس تابستونـــــــی 95 متنظر

اواخر شهریور عمو امید و زنعمو مژگان چند روزی مهمون خونمون بودن و این مدت به تهران گردی سپری شد چشمک

      پارک ژوراسیک

پارک آب و آتش

  شهربازی ارم

عید قربان 22 شهریور 95 (کاخ سعداباد)

اول مهر امسال واسه من حال و هوای خاصی داشت... چون شاهینم از مهر امسال راهی مهدکودک شد بغل مهدکودک بهاره 3ستاره و دوزبانه  نزدیک خونه ثبت نامش کردم ( هرچند امسال ،مهم واسم بودن تو جمع بچه ها ست نه صرفا اموزش ) . روز اول مهربا پسرک  خوشحال و خندان راهی مهد شدیم ... با توجه به روحیه ای که شاهین داره از جمع بچه ها فراریه و بازیهای تک نفری رو بیشتر دوس داره و با بچه های همسن خودش اصلا بازی نمیکنه تصمیم گرفتیم بزاریمش مهد تا بیشتر بیرون از خونه باشه و بتونه با بچه ها ارتباط یرقرار کنه و وابستگیش به من کمتر بشه ... خدا روشکر روزای اول استقبال کرد  پذیرفت بره مهد ...

هفته اول : من کلا تو اتاق انتظار رو صندلی مینشستم و شاهین با خاله شبنم و بقیه بچه ها میرفتن اتاق بازی و اونجا بازی میکردن و خاله واسشون شعر میخوند و نمایش اجرا میکرد ... از تایم کم شروع کردیم تا خسته نشه و همین که میدید پایین منتظرش نشستم خوشحال  بود و به مرور تا اخر هفته کم کم تایم مهد رو رسوندن به دو ساعت که این واسه شاهین  که بهم خیلی وابسته بود شروع خوبی بود...

 هفته دوم : که الان توش هستیم  استقبال اولیه رو داره  اما میگه کلاس نریم فقط تو حیاط بازی کنیم... با توجه به شناخت و تجربه ای که مربیان مهد از خصوصیات بچه ها دارن گفتن این عادات واسه بچه هایی که تازه وارد مهد میشن کاملا طبیعیه و خودتونو نگران نکنید ... که شاهین اولش با گریه از من جدا میشه اما به محض ورود به اتاق بازی ساکت میشه و خبری از گریه و دلتنگی و اینکه مامانمو میخوام نیس خدا رو شکر بغل  منم برمیگردم خونه تا 11 ونیم که برم دنبالش و خیلی سرحال و قبراق مسیر مهد تا خونه رو واسم از قصه هایی که بهشون گفتن و بازیهایی که کرده رو تعریف میکنه محبت خیلـــــی حـــــس خـــــوب و شیـــــرینیه متنظر

یه سری کتاب اموزشی هم بهشون دادن که در طول سال قراره باهاشون کار کنن ؛ ریاضی ،علوم ،کار در کلاس ، ذهن خلاق و زبان...  کلاسها هم شامل ؛ ژیمناستیک ، زبان ، عمو موسیقی ، شعرو نمایش و کاردستی و خلاقیت و قران ...

* صبح زود بیدار میشه میگه: مامانی بلند شو یه صبحونه تــــــوپ واسم درست کن بخوریم بریم مهــــــــد خنده

دوربین کوچیکه کلا در اختیار شاهینه. رفتم عکسهای داخلشو تخلیه کنه دیدم تا تونسته از خودش سلفی گرفته خندونک اینم چندتا از سلفی های پسرک چشمک

حسن ختام این پست با یک خنده و گریه و خواب خوشگل ازشازده خوشگل من ب پایان میرسد بغل

بای تا پست بعدی بای بای





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 شهريور 1395 | 18:20 | نویسنده : مامان شیما

12 شهریور: اقا شاهین ما هرچی بزرگتر میشه عکسبرداری ازش سخت تر و نفس گیرتر میشه... قبلا نی نی بود یه گوشه مینشست تند تند مدل ب مدل عکس میگرفتم عینک الان تا عرق منو درنیاره واسه یه عکس ناقابل خیالش راحت نمیشه راضی خیلــــــــــی اتفاق افتاده صرفا واسه عکاسی جایی رفتیم اما لجبازی کرده و حاضر نشده عکس بگیره و دست از پا درازتر برگشتیم خونه خسته

بعضی وقتا حوصله داشته باشه میگه مامانی من ژست میگیرم ازم عکس بگیر آرام

بوستان اب و اتش

بازم یه سفر به شمال (عروسی مرضیه جون و عقد کوثر جون)، من و شاهین با قطار...

افرا تخته

نوتلا بار گرگان

اب بازی تو حوض

19 مرداد تولد طاها جون البته با چند روز تاخیر تا ما برسیم گرگان محبت مرسی زنعمو بوس





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 21:55 | نویسنده : مامان شیما

 

زمانهایی هست که نمی‌خواهی عقربه‌های ساعت حرکت کنند!!

نمی‌خواهی روزها به سرعت بگذرند!!

و دلت می‌خواهد زمان در لحظه متوقف شود!

این است حال و روز این روزهای من...

بله، این هفته دلبندم هر روز و هر لحظه با من است.

و این عطر وجودش است که مرا لبریز می‌کند.

لبریز از بودن و ماندن،

ماندنی با عشق و امید،

امیدی زیبا به همراه ترسیم رویایی نه‌ چندان دور از دسترس.

این امید را دوست دارم،

که باعث زنده ماندنم می‌شود.

پسرم، عزیزترینم، به خود می‌بالم که فرزندی چون تو دارم.

و از خدای خویش بیش از همیشه سپاسگزار وجود نازنینت هستم.

همیشه باش.

همینقدر نزدیک.

همینطور مهربان.

همین‌اندازه ستودنی...

پسر بااحساسم روزی چندبار به من و بابایی ابراز احساسات میکنه: مامانی دوست دارم... بابا امین خیلی دوست دارم ... مامانی عاشقتم ... عزیزم , جیگرم ، خوشگلم ، مامانم ... از جمله کلمات عاشقانه شاهین به ما محبت

تمام تمرکزش رو لامپ و مهتابی و لوستره... به کارای فنی خیلی علاقه نشون میده... عاشق باطریه ، روزی چندبار باطریهای کنترلها رو جا ب جا میکنه... کار هر روزش شده ب بابایی زنگ بزنه و سفارش باطری نو بده خندونک

به کتاب داستان و قصه علاقه زیادی داره و با دقت گوش میده... 4تا کتاب داستان یاد گرفته و کامل تا اخرش میخونه ، حسنی نگو یه دست گل ، سلیمون بابا سلیمون ، گربه من نازنازیه ، حسنی ما یه بره داشت...( کتاب داستانهای دهه 60 ، خود منم همه اینها رو اندازه شاهین بودم از بر میخوندم) چشمک

اومده میگه: مرسی واسم لباسای خوشگل میخری ، خدایا شکرت تعجب

مثل بابایی عاشق کوه و جنگل و بیرون رفتنه ... تا میفهمه میخواییم بریم بیرون از خوشحالی زیاد شروع میکنه به حرف زدن و قصه ساختنو شعر خوندن... خلاصه هرچی بلده رو میکنه خندونک

به مسائل علمی و اموزشی هم علاقه داره و خیلی سوالات از بابایی میپرسه و زود یاد میگیره و همونا رو به خودمون پس میده خندونک مثلا میگه الان اینجا روزه اما کانادا شبه... ما الان بیدار شدیم . اما عمه اکرم اینا تازه دارن میخوابن... کره زمین گرده میچرخه... خدا همه ما رو افریده... من وقتی نی نی بودم از شکمم (منظورش همون نافه) غذا میخوردم بعد که بزرگ شدم شکمم بسته شد از دهانم غذا خوردم ...

از بازیهای مورد علاقش با من اینه که نی نی بشه و ادای بچه ها رو دربیاره منم بهش غذا بدم، نازشو بکشم... یه حالی میکنه که نگووووو...خنده

95/4/16 واسه تعطیلات عیدفطر یه مسافرت دسته جمعی با کل طایفه ،مامانم اینا ،خاله و دایی و عمو امید اینا به مشهد داشتیم... کوتاه بود اما خیلی خوش گذشت ...

باغ عمو حسین

سقوط آزاد خنده

تابستون و آب بازی تو حوض

یه عصر بارونی در کنار نوه های عمه جونم

نمایش عاروسی سوسک و پری در تالار فخرالدین اسعد گرگانی ، با لهجه محلی ...

پاساژ گردی در مجتمع تجاری  پالادیوم

95/5/9 تعطیلات اخر هفته جاده چالوس

عمرا پشت صحنه بچمون گریه کنه خندونک

ب.ن : کیارش عزیز ما، 3 مرداد از پیش ما به سوی خدا پرکشید و الهام عزیز و کیانای دوست داشتنی رو تنها گذاشت و گروه مامانای وبلاگی رو داغدار کرد... غم از دست دادنش همه رو در بهت وحیرت فرو برد و تلنگری به همه ما زد... امیدوارم خدای مهربون به خانواده الهام جون صبری ب بزرگی غمشون  بده... الهی امین گریه





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 تير 1395 | 23:05 | نویسنده : مامان شیما

شروع فصل تابستان و گردشها به روایت تصویرقوی

شاهیــــــــن و مزرعه گنـــــــدم

شاهیـــــــن و عشق سعداباد

کـــــارواش اقا شاهیــــــن

پــــارک ملـــــت

سرزمــــین عجایـــــب

بـــــرج میـــــــلاد ( جشن شبهای رمضان)

شهربــــــازی ارم

یه عکس جامونده از شاهین کوچجولومحبت

الهی فداش بشم من بوسبوسبوس





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 خرداد 1395 | 10:52 | نویسنده : مامان شیما

با بزرگ شدن بچه ها و کم شدن وابستگشیون به بزرگترها حس خوشایندی که دیگه فرزندم بزرگ شده در دل  ما مامانها رقم میزنه محبت اما خب هربچه متناسب با مقتضیات زمان و تو برهه ای از زندگیش یه سری اخلاق و ادابی رو یاد میگیره و عادتهای قدیمی رو ممکنه فراموش کنه... شاهین کوچولوی من هم از این قاعده مستثنی نیست خجالت خیلی خیلی لجباز و یکدنده شده و تا حرفشو ب کرسی ننشونه ول کن ماجرا نمیشه همیشه حرفشو گوش نمیکنم اما بعضی وقتها مجبورم از شر غرغرا تن به بعضی کاراش بدم خسته

هیچ علاقه ای به بازی با بچه های همسن خودش نداره هنوزم ترجیح میده با بچه های بزرگتر از خودش بازی کنه ، اگه از جنس مونث باشه که دیگه هیچیـــــــــــــــی ول کن طرف نمیشه زبان

یه روز باهم رفتیم مهد که اونجا ثبت نامش کنم به محض ورود چنان قیامتی به پا کرد بیا و ببین مدام تکرار میکرد : بریــــــــــم... بریـــــــــــم خسته فعلا بیخیال شدم تا بعد...

به اسکیت علاقه داره ، تو خونه با کفشهای اسکیتش راه میره... یه روزم رفتیم کلاس اسکیت اما اونجام حاضر نشد بره تو محوطه و همون جمله همیشگی: بریــــــــم...بریــــــــــم شاکی

غذا خوردنش اصلا تعریفی نداره. با تخم مرغ برنجی زنده ست بدبو کباب کوبیده و دل و جیگر خیلی دوس داره. سعی میکنم بیشتر بهش بدم تا کمتر به تخم مرغ فکر کنه خوشمزه

اخر اردیبهشت قرداد اتلیم تموم شد و یه مدت کارو گذاشتم کنار یه استراحتی به خودم بدم... چمدونا رو بستیم و یه سفر طولانی به شمــــــال چشمک

دومین تجربه سفر شاهین با قطــــــــار

شروع تفریحات و گردشهای شاهین و مامانی چشمک

سیخ زدن قارچ ها توسط خود شاهین.... عاشق نظم و ترتیبشونم خندونک

یک روز تمام جنگ و دعوا و گریه و شیون و هوار با شاهین و طاها سکوت

البته فقط جلوی دوربین صلح میکنن راضی

14 و 15 خرداد (روستای کوهستانی گنو) با مامانم اینا، خاله جون، دایی جونم و عمو امید و زنعمو... خیلی جای خنک و قشنگی بود و به همه حسابی خوش گذشتآرام

یه عصرونه دلچسب 

16 خرداد یه کوهستان دیگه، اینبار روستای چجا رفتیم...

و در اخر خوابیدنهای حین بازی...





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 ارديبهشت 1395 | 19:16 | نویسنده : مامان شیما

بعد از پایان تعطیلات و برگشتن به تهران، یه قرار وبلاگی در پارک ملت با دوستهای خوبم داشتیم ، روز فوق العاده ای بود و از بودن درکنارشون نهایت لذتو بردیم...

قشنگی این دیدار وجود 3قلوهای سولماز جون و دوقلو های اعظم جون و الهام جون و یک قلوی زهرا جون بودنچشمک

امیرعباس ارغوان ارشا هانا شاهین ایلیا کیانا کوشا کیارش

شاهین و 3قلوها

شاهین و دوقلوها

وقتی مامانی تصمیم میگیره شاهینو ببره ارایشگاه و موهاشو کوتاه کنه...

اینم نتیجه کار که بعدش پشیمون میشه دلخور

هوای بهاری ، باغ لاله ، باغ ایرانی ، گردش 3تایی

10 اردیبهشت تولد مامان شیما و بازم مثل همیشه سوپرایز همسرعزیزم که وقتی از اتلیه اومدم خونه با کیک و کادو تولدمو تبریک گفت و در اخر فوت کردن شمع 28 سالگی محبت

بازم یه قرار دیگه با دوست خوبم زری جون مامی ارنیکا گلی ... اینبار تو اتلیه و عکس گرفتن از وروجکا  بوس





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد